تبليغاتX
جوك و اس ام اس روز

آرايشگر خود باشيد

آرايشگري صورت
با اين مجموعه آرايشگر خود و دوستان خود باشيد . آموزش انواع مدل هاي روز

آموزش زبان در خواب

متدي جديد و علمي!!! شب بخوابيد صبح انگليسي صحبت كنيد؟!با فرستادن امواج مخصوص صوتي به مغز از طريق حس شنوايي به راحتي زبان فرا گيريد 100% تضميني

Tekno Dance

آموزش قدم به قدم رقص دنس و تکنو با این مجموعه متفاوت از دیگران باشید

فيلم هاي سينمايي

 

 

 

 

 

در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟عشق من در ایینه ای است که هر روز در ان مینگری......چشمان تو قبله عشق من است من به ان مینگرم وزیر سایه بان ابروهایت به خواب میروم.خوابی عمیق به عمق اقیانوس. در مهربانی لبهایت خنده می روید. در خمار چشمانت عشق غنچه ترد لبانت را چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را تا اعماق وجودم
با جمله جاری میشوم احساسم در کالبدی سپید

(دوستت دارم .......... عزیزم)
نوشته شده توسط دالتونها در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |

 

 

 معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست

نوشته شده توسط دالتونها در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |

 

 

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.

نوشته شده توسط دالتونها در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |

 

 

یه نفر خوابش میاد وواسه خواب جانداره

برای فردانداره یه نفر یه لقمه نون

یه نفرمیشینه واسکناساشو می شمره

که تاداره یانداره می خواد امتحان کنه

یه نفرازبس بزرگه خونشون گم میشه توش

اتاقشون واسه همه جانداره اون یکی

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می کنه پولشوامانداره

یکی دفترش پراز نقاشی وخط خطیه

اون یکی مداد برای اب وبابا نداره

یکی ویلای کناردریاشون قصرولی

اون یکی حتی تو فکرش اب دریانداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش میگه گرونه اینجانداره

یه نفرتولدش مهمونیه همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن روروزانداره

یکی هرهفته یه روز پزشکشون میاد خونش

یکی داره میمیره خرج مداوانداره

یکی انشاشو میده توخونه صحیح کنه

یکی ازبرشده دردو دیگه انشانداره

یه نفرامضاش می ارزه به هزارعالمی

یه نفر بعد هزار عمروزحمت هنوزامضانداره

توکلاس صحبت چیزی میشه که همه دارند

یکی می پرسه اخه چرامال مانداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا

یکی اونقددیه که میل تماشا نداره

یکی ازواحدای بالای برجشون میگه

یکی اماخونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس انشامیره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تادوروزبه شهرشون بره

یکی طاقت واسه صدور ویزانداره

یکی ازبس شومینه گرمه میفته ازنفس

یکی هم برای گرمی دستاش نانداره

دخترک میگه خداچراما....مامانش میگه

اون خونه لیلا نداره عوضش دخترکم

یه نفرتمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی باروزای مبادا نداره

یکی ازمایش نوشتن واسش امانمی ره

میگه نزدیکای ماازمایشگاه نداره

بچه ای که توچراغ قرمزا میفروشه گل و

شوروشوق ورویانداره مگه درس ومشق و

یه نفرتمام روزاوشباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاداون حقیقت کلاس اول افتادم

داراخیلی چیز اداره ولی سارانداره

راستی اسمو واسه لمس بهتره قصه میگم

ملیکاچه چیزایی داره که رعنانداره

بعضی قلبا واسه خودش دنیایی داره

یه چیزایی داره توش که تو دنیانداره

 

مریم حیدر زاده
نوشته شده توسط دالتونها در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 |

 

 

تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

نوشته شده توسط دالتونها در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 |

 

 

            این ترانه بوی نان نمی دهد                                        بوی حرف دیگران نمی دهد

            سفره ی دلم دباره باز شد                                         سفره ای که بوی نان نمی دهد

            نامه ای که ساده وصمیمی است                                بوی شعر و داستان نمی دهد :

            با سلام و آرزوی طول عمر                                          که زمانه این زمان نمی دهد

            کاش این زمانه زیر و رو شود                                       روی خوش به ما نشان نمی دهد

            یک وجب زمین برای بقچه                                          یک دریچه آسمان نمی دهد

            وسعتی به قدر جای ما دو تن                                      گر زمین دهد ، زمان نمی دهد

            فرصتی برای دوست داشتن                                        نوبتی به عاشقان نمی دهد

            هیچ کس برایت از صمیم دل                                       دست دوستی تکان نمی دهد

            هیچ کس به غیر ناسزا تو را                                        هدیه ای به رایگان نمی دهد

            کس ز فرط های و هوی گرگ و میش                             دل به هی هی شبان نمی دهد

            جز دلت که قطره ای است بی کران                               کس نشان ز بیکران نمی دهد

            عشق نام بی نشانه است و کس                                 نام دیگری بدان نمی دهد

            جز تو هیچ میزبان مهربان                                             نان و گل به میهمان نمی دهد

            نا امیدم از زمین و از زمان                                            پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد

            پاره های این دل شکسته را                                         گریه هم دوباره جان نمی دهد

            خواستم که با تو درد دل کنم                                         گریه ام ولی امان نمی دهد ...

                                                                                                              "قیصر امین پور"

نوشته شده توسط دالتونها در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 |

 

 

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....
نوشته شده توسط دالتونها در شنبه دهم فروردین 1387 |

 

 

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
 

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
 
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
 
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
 
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای
 
بهترینم....
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل  
 
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
 
 
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
 
میکردی....
 
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
 
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
 
 که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
 
 کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
 

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
 
بیایی...
 

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم 
 
 بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای....

نوشته شده توسط دالتونها در شنبه دهم فروردین 1387 |

 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو

 

 ازت

 

دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو

 

 قلبت هدیه

 

 داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت

 

 شی

 

 حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 

 

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری

 

تکیه بدی

 

 که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له

 

شده

 

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف

 

بزنی اما

 

وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک

 

گونه ها

 

 تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

 

هنوز هم دوسش داری

 

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

 

و هزار

 

بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب

 

بگی گل من باغچه نو مبارک

نوشته شده توسط دالتونها در شنبه دهم فروردین 1387 |

 

 

شعر عاشقانه(نظر یادتون نره)


www.hamtaraneh.com

در تاريكی چشمانت را جستم

******

در تاريكی چشمانت را جستم
در تاريكی چشمهايت را يافتم
و شبم پر ستاره شد
.
تو را صدا كردم
در تاريكترين شب ها
دلم صدايت كرد
و تو با طنين صدايم به سوی من آمدی
با دست هايت برای دست هايم آواز خواندی
.
با تنت برای تنم لالا گفتی
چشم‌های تو با من بود
و من چشم‌هايم را بستم
چرا كه دست‌های تو اطمينان بخش بود
.
صدايت می‌زنم گوش بده

قلبم صدايت می‌زند
.

شب، گرداگردم حصار كشيده است
و من به تو نگاه می‌كنم
.

از پنجره‌های دلم
به ستاره‌هايت نگاه می‌كنم
چرا كه هر ستاره آفتابی است
.

من آفتاب را باور دارم
من دريا را باور دارم
و چشم‌های تو سرچشمه ‌درياهاست

انسان سرچشمه دریاهاست

برای خواندن بقیه شعرها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دالتونها در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 |